ارسال پاسخ 
زندگی نامه طاهره جوان
11-30-2012, 08:35 PM
ارسال: #1
زندگی نامه طاهره جوان
داستان آموزنده زندگی طاهره جوان(حتما بخونید!!!)
لطفاً خودتان را معرفی کنید.
طاهره جوان هستم، 48 سال سن دارم. من تا كلاس پنجم تحصيل كرده ام و در حال حاضر مديريت مزون شقايق و آرايشگاه شقايق را به عهده دارم. دو دوختر دارم که یکی در رشته پزشکی تحصیل می کند و دیگری لیسانس طراحیِ دوخت گرفته و در محل كارم به من کمک می کند.
از سوختگيتان برايمان بگوييد و بگوييد بعد از آن مسير زندگيتان چگونه شد؟
من در سن 12 سالگي، 98% سوختگی پيدا كردم. 24 بار به خاطر سوختگیم عمل کردم. سوختگي ام به حدي بود كه گردنم به فاصله دو سینهام چسبید، چشم هايم از حالت درآمد و پاهايم به شكمم چسبيد. شدت جراحت آنقدر زیاد بود که اصلاً من را باندپیچی نمی کردند. صبح بود رفتم چای درست كنم. اول شير گاز را باز کردم بعد رفتم کتری را پرکنم. بعد کبریت کشیدم که باعث انفجار شد. چون در زیر زمین بودم تا متوجه بشوند من خیلی سوختم. من سه سال در بیمارستان بودم. 12 سالم بود که سوختم. به مدت یک سال شبانه روز جیغ می زدم. بعد به کمک خدا حالم کمکم خوب شد. همان جا در بیمارستان با آقایی مثل خودم که 75% سوختگی داشت ازدواج کردم. یعنی وقتی از بیمارستان بیرون آمدم 15 سالم بود. دو روز بعدش هم ازدواج کردم. بعد از اینکه از بیمارستان بیرون آمدم سعی کردم بین مردم و با مردم باشم. فکر کردم گوشه گیر نباشم. فکر کردم که خودم باید در اجتماع به نحوی به مردم نشان بدهم. همه از من می ترسیدند. ولی من از کسی نمی ترسیدم و به طرف آنها می رفتم.
آیا در طی این سال ها در مواجهه با سختی ها و مشکلات از دست خداوند شاکی نشدید؟ و گله نکردید که چرا من؟!

نه! همیشه از خدا شاکر بودم. با این که یک صورت سوخته دارم در عوض این همه هنر دارم، این همه کار می توانم انجام بدهم. می توانم برای مردم کار آفرینی بکنم. خیلی ها هستند که تحصیلات زیادی دارند ولی نمی توانند یک همچین کاری را بکنند. من تا کلاس چهارم درس خواندم ولی من می توانم با این سه تا انگشت دستِ راستم خیلی کارها بکنم. من از خدا همیشه خواستم به من آرامش بده، صبر بده، تا با همه مشکلات کنار بیایم. ولی وقتی نوه ام مریض شد و ناراحتی خونی گرفت. گفتم "ای خــدا من همیشه عاشق محمد حسین بوده ام دوست داشتم یک پسر داشته باشم اسمش را بگذارم محمد حسین. حالا این بچه مریضی خونی گرفته، ای خدا دیگه نمی تونم ازت نخوام". بعد از اون دیگه معلوم نشد چی شد که اون بچه شفا گرفت. از خدا خواستم و خدا بهم داد. ولی برای خودم هیچی تا حالا از خدا نخواستم.
كارتان را از كجا آغاز كرديد؟ و چگونه آن را در اين حد گسترش داديد؟
زمانی که در بیمارستان بودم تزریقات، پانسمان و بخیه را یاد گرفتم. جایی را اجاره کردم که 6 اتاق داشت. یک آموزشگاه خیاطی، آرایشگاه و تزریقات داير كردم و بافندگی هم انجام مي دادم. هر كاري که می توانستم با آن نشان بدهم كه من هم هستم را انجام می دادم و خیلی هم استعداد داشتم. آرایشگاه را به این خاطر داير كردم چون اولین آرایشگاهی که رفتم من را نپذیرفت. خیلی ناراحت شدم. گفتم "چرا من را نمی پذیری؟" گفت "برو فردا بیا". فردا که رفتم به کارگرش گفت"وای بازم این خانومه اومد!". فردایِ همون روز من آرایشگاه زدم. با اینکه خودم اصلاً بلد نبودم. آرایشگاه زدم، بعد آرایشگر استخدام کردم! به آرايشگر گفتم "هرچی از مشتری گرفتم مالِ تو!" مبلغي هم كه مشتري براي كارش پرداخت ميكرد 4/1 مبلغِ عُرف بود. این شد که الآن آرایشگاهِ من در محلِ کارم برپا است. عمر این آرایشگاه 32 سال است و الآن 12 کارمند دارد؛ اين آرایشگاه را دخترم اداره می کند.
در آمدی که از کارم در می آورم برايم مهم نیست. چون من 30 سال کار کردم. درآمدی که می خواستم برای یک خانه و یک ماشین را دارم. ولی خوب این خانم هایی که اینجا کار می کنند خیلی برايم مهم هستند. حقوقِ این خیاط ها بین 500 تا 700 هزار تومان در ماه است، یک خانم خیاط در جامعه ما اصلاً چنین درآمدی ندارد. من يك سال در یکی از روستاهای اصفهان زندگی کردم. من اونجا تزریقات می کردم، پانسمان و بخیه می کردم همه فکر می کردند که من خانم دکتر هستم. بعد با اینکه تا کلاس پنجم درس خواندم درس هم می دادم. به بنده خدايي كه مي خواست درس ياد بگيره می گفتم "حل کن ببینم چطوری حل می کنی؟" و اينگونه درس هم ياد مي گرفتم و بعد آموزش مي دادم. من همه چیز یاد می دادم قلاب بافی، بافندگی و... . هر هنری که بود من انجام می دادم، حتي گلدوزی هم می کردم.


شما در ارتباط با آموزش خياطي هم كاري را انجام مي دهيد؟
من سالی سه ماه آموزشگاهی دایر می کنم برای رضای خدا. چون خدا این هنر را به من داده من هم باید به بندگان خدا کمک کنم. وقتی به بنده های خدا می دهم انگار به خدا می دهم، یعنی خدا راضی می شود. من خانم هایی که کم بلد هستند را میآورم، آموزش می دهم. اگر نيازمند باشند براي آنها چرخ می خرم، وسایل دست آماده می کنم. بعد برايشان مشتری می فرستم و یا خودم استخدامشان می کنم. با خودم می گويم "بگذار کار بکند. وقتی که من با این شرایطِ فیزیکی می تونم کار کنم چرا به این خانم ها کمک نکنم؟" ما حداقل روزی 300 دست لباس می دوزیم. ما قیمت بسیار پاییني می گیريم. مثلاً یک کت را ما 4000 تومان می دوزیم. با این قیمت کم، ما همیشه کار داریم. خیاط ها اينجا بیکار نمی مانند. هر خیاط در اينجا روزی 15 تا 20 دست لباس می دوزد.
نمی ترسید دست زیاد بشود و شما رقبای زیادی پیدا کنید؟
لباس چیزی است که همه لازم دارند و همیشه می خواهند. دست هرچقدر که زیاد بشه کارِ ما هیچ وقت کم نمیشه.
خودِ شما از چه جایگاهی کارتان را شروع کردید؟
من از زیر صفر شروع کردم. چون هم خودم مریض بودم و هم شوهرم مریض بود و هیچ کداممان سرِ کار نمی رفتیم. شوهرم پدر نداشت و مشکلاتِ خودش را داشت. ما از هیچ شروع کردیم. من شوهرم را برای رضایِ خدا انتخاب کردم تا از اون حمایت بکنم. همه چیزِ زندگی با من بود. کار با من بود، مسئولیت بچه ها با من بود، مشکلاتِ شوهرم با من بود، من واقعاً با کمکِ خدا بلند شدم.
معمولاً در هنگام شکست ها چه کاری انجام می دادید؟
وقتی من در کاری شکست می خورم. یک تجربه است. خوب تجربه خیلی مهم است، آدم چگونه تجربه را بدست می آورد؟ برای بدست آوردن هر تجربه زمان نیاز است. وقتی زمان می گذرد در این زمان امکان رخداد شکست هم وجود دارد. وقتی من در کاری شکست می خورم این برای من تجربه می شود و من می توانم از راه دیگری وارد شوم و وقتی که از راه دیگری وارد می شوم. به این امید وارد می شوم که شکست نخورم. اگر هم دوباره شکست بخورم. چه اشکالی دارد؟ دوباره شروع می کنم. من این همه وقت دارم. حتی یک سال عمر آدم یک دنیا وقت است. اصلاً نمی توانم بگویم 30 سال کار کردم و خسته شدم. نه! فکر می کنم تازه شروع کرده ام و خیلی کارها می توانم انجام دهم. اگر یک ساعت وقت داشته باشم، با خودم می گویم این یک ساعت را چه کار کنم که به مردم کمک کنم. من با اینکه دیابت دارم ولی این باور را دارم که هیچ وقت مریض نمی شوم. هیچ وقت نمی توانم بگویم چون من مریض هستم پس کم در سالن حضور داشته باشم. سعی می کنم کارهای بیشتر و جدید تر را انتخاب کنم. و هر وقت که با موضوعی مواجه می شوم از اول شروع کنم.
نگاهتان به گذشته چگونه است؟
من از گذشته درس می گیرم. تا خدایی ناکرده از خودم دور نشوم. چون گذشته من به من یادآوري مي كند که خدا چقدر به من کمک کرد. من که الآن 15 ميلیون تومان درآمد دارم به گذشته نگاه می کنم می بینم، منی که پرده ها را می کشیدم! یک قابلمه روی چراغ می گذاشتم آب در آن می ریختم، یک قابلمه دیگر هم می گذاشتم و در آن پیازداغ درست می کردم که هرکسی وارد حياط مي شود فکر کند كه من خورشت و پلو دارم. وقتی من می بینم که این سختی ها را گذراندم حالا پولی که در می آورم را با خوشحالی خرج می کنم.


شما علاقه ای ندارید که بخواهید این سوختگی را برطرف کنید؟(علاقه ای به برطرف کردن سوختگیتان دارید؟)
درآمد من خیلی خوب است، من خارج از کشور موقعیت های عالی پزشکی داشتم با خودم گفتم "خُب برای چی؟ من چند میلیون بخواهم خرج خودم بکنم؟ من درآمد و پول را کمک می کنم به کسی که واقعاً احتیاج داره. واقعاً به کسی که نیاز داره. من می تونم چیزی رو که می خوام خرج خودم بکنم؛ به 4 یا 5 تا از این جوان ها بدم". من 50 تا بی سرپرست دارم که خرج خانه شان را می دهم. ماهی 3 یا 4 تا جهیزیه برای رضای خدا می دهم. من بعد از اینکه عمل کردم، دستم زخم شد، بعد از پیگیری های زیاد فهمیدم که این سرطان پوست است. گفتندکه باید این دستت قطع بشود. گفتم "نه خدا نکنه قطع بشه". این دستم را نذر ابوالفضل کردم. هر مقدار که درآمد دارم، 4/1 آن را برای مردم می دهم. من هیچ وقت فکر نکردم که برای زیبا شدن خرج عمل کنم. خوب من زیبا هستم، من دست دارم پا دارم خوب چی می خوام بهتر از اینها؟ من الآن ابرو ندارم، خوب مداد می کشم، چرا باید خرج کنم تا مو بکارم؟ من همینجوری هم بسیار زیبا هستم.

با خدا چگونه ارتباط برقرار می کنید؟
من همیشه با خدا ارتباط برقرار می کنم. وقتی یک پارچه بسیار گران برای من بیآورند، من با یک نگاه می توانم سایز آنها را بدانم و پارچه را ببرم! وقتی قیچی را روی پارچه می گذارم، خدا را احساس می کنم! و احساس می کنم خدا در دلِ من است. و خدا با من است، خدا راه را به من نشان می دهد. من با خدا گفتگو می کنم، می گویم: "ای خــــدا! من که این پارچه تو دستمه، تو که به من قدرت دادی، الآن 150 نفر اینجا نشستن ببینن چی درمیآد. حالا من می زنم به امید تو! از من حرکت از تو برکت". من قیچی را می زنم ولی خدا باید کمک کند. وقتی مردم من را تشویق می کنند و احسن می گویند من روحیه می گیرم.
من با همین ها سرِ پام و با همین انرژی من الآن سرِ پا هستم. وقتی می بینم که خانمی که تحصیلاتش از من بالاتر است و با این همه احتیاج دارد و پیش من می آید و می بینم که این همه سختی دارد و من می توانم به او کمک کنم و می توانم او را بلند کنم من از او انرژی می گیرم. من خودم را عزیز کرده خدا می دانم. وقتی که خدا این همه به من داده و می توانم مدیریت کنم. چقدر خدا من رو دوست داشته.
من شب که می خواهم بخوابم به این امید هستم که از پله های محل کارم که می خواهم بالا بروم شلوغ است و همه بیرون ایستاده اند و من از اون تصویر انرژی می گیرم. خدا من را دوست داشته که من الآن با چنین مردی ازدواج کردم که هیچ وقت من رو درک نمی کند، هیچ وقت در مهمانی ها حاضر نمی شود، زیاد در جامعه ظاهر نمی شود. و خدا من را دوست داشته که باعث شده من با چنین مردی ازدواج کنم و بتوانم با او کنار بیایم و در عوض خدا این تجربه ها را به من هدیه داد.


این ارتباطی که شما با خدا دارید. خیلی زیبا و متعالی است. می خواهیم بدانیم این باورها را از کجا یاد گرفتید؟ از پدر، مادر، از کتاب یا ...؟
من در 12 سالگی وقتی سوختم سه سال در بیمارستان بودم حداقل 6 ماه اول فقط جیق می زدم. چون خیلی تنها بودم و دردی که می کشیدم کسی نبود به من بگه جان! و یا یک دلجویی از من داشته باشد و به من نزدیک بشود و آرامش بدهد. مجبور شدم خودم را به خدا نزدیک کنم و این آرامش را از خدا بگیرم. چون من قبول کردم. آدم هر وقت هر چیزی را قبول کند خیلی راحت تر است. من سعی کردم خودم را به مردم نزدیک کنم. چیزی را که می خواهم از مردم بگیرم، از خدا بگیرم. بعد به کمک خدا بود که نیاز های خودم را می گرفتم. من می خواستم! آدم خودش باید بخواهد، وقتی من بخواهم نیازم را از مردم بگیرم، من نیاز دارم به شما، به محبت شما، به توجه شما، به نگاهِ شما. پس سعی می کنم کاری انجام دهم که شما به من توجه کنید. من به خاطر نیاز خودم آمدم طرف شما. فکر کردم یک خیاط خوب، یک آرایشگر خوب باشم، و کاری بکنم که شما به طرفِ من بیایید. وقتی شما بخاطر کار من بیایین طرفِ من، من هم نیازم را از نگاهتان، از محبتتان می گیرم. همه چیز هم در پول نیست. برای من محبت خیلی مهم است.
آیا نگران نیستید که کسی از شما تجربه هایتان را بدزدد؟
من خیلی نگرانم که کسی از من آنها را ندزدد و با خودم آنها را زیر خاک ببرم. وقتی مشتری می گوید من این مدل را بلد نیستم. من همان موقع به او یاد می دهم. خوب باید بدزدند اگر ندزدند چیکار کنند؟ اگر یک مدل سخت و جدید می آید من با یک نگاه آن را یاد می گیرم و به خیاط هایم یاد می دهم.
وقتی در زندگی سختی ها به شما فشار می آورند شما برای تقویت روحیه تان چه کارهایی انجام می دهید؟
در زندگی هر کسی برای ناراحتی و دلسردی غم و مشکلات هست. خوب در زندگی من هم بوده. من هیچ وقت در کارم کم نیاوردم چون هر مشکل کاری را به راحتی حل کردم. کار هیچ وقت من را خسته نمی کرد. در خانواده هم اگر مشکلی بوده سعی کردم هم خیلی شاداب و هم خیلی محکم و هم خیلی خوش برخورد با این قضیه روبرو شوم. بعد وقتی که بدانم این مشکل را حل کردم. فقط مرگ را نمی شود حل کرد. چه چیز است که راه حل ندارد؟ من سعی می کنم با اینکه ناراحتم کسانی که دور و بر من هستند را ناراحت نکنم.

یعنی برای اینکه خودتان را خالی بکنید به کسِ دیگری هم اون ناراحتی ها را نمی گویید؟
چرا، الآن با بچه هایم صحبت می کنم. تا حدی که ناراحتشون نکنم. وقتی ناراحتشون می کنم اونها روحیشون رو از دست می دهند. وقتی دکتر به من گفت باید بری CCU و عمل قلب باز انجام بدهی؛ من سعی کردم این موضوع را طوری به بچه هایم بگویم که ناراحت نشوند. گفتم خوب اینکه چیزی نیست. خیلی ها این کار را کرده اند خوب من هم می کنم. خوب اگر هم که رگ های قلبم باز نشوند، کدام پدر و مادری ماندگار هستند که من بخواهم ماندگار باشم؟
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان